تبليغاتX
شعر تلخ زاده میشود
شعرها . مقالات هنری .درباره شعر.نقاشی و..................

پنجه ها در گوشت ترد شخصیتهای بسیار بزرگ -

مانند کرمهای سفید و کوچک شوق

میپیچند و

.میچکد از ناخنهاشان ،قطرات چرب اندیشه.

...آیا...

...آیا ،

گزینه آخرین ،

کشتار صبحگاهی همه جنبنده هاست ؟

و، اکنون جنایت به تکامل میرسد؟

و راهی نیست ؟

.....

گر چه اینها تنها خاطره اند

در هر شکل و

جسدی که متلاشی میشود

.در میان دندانهای کند قرون

توازن رنگها و سایه ها از اوست..

اما.افسوس که اندوه

سر انجام، چشمان مارا بلعید

و در لابیرنت عمیق نبودن

فراموش شدیم

و رشته ای از گیسوی خدایان

بر بند پای ما بسته نبود

و

دست کشان بر دیوار

به امید راه خرج

پا میکشیدیم

اما در دهان گاوسری غمگین

آرام گرفتیم.

با این حال اما

ما به مردن عاشق شدیم

چرا که مرگ

شهوت بی پایان جوانه شد.

نقطه اوج همه سقوطها

و مرگ را

در دهانمان مزمزه میکردیم

و با دستها زیر چانه تسلیم

آرام آرام خاکستر میشدیم.

که این،شکفتن یک تهی است

تعالی یک خلآ

در تراکم احجام عظیم متحجر

 

مینوتائور هیولای جزیره کرت.حاصل آمیزش همسر شاه مینوس و گاو نری مقدس  بود.مینوتائور را در هزارتویی قرار داده بودند که هیچ کس نمیتوانست از آنجا خارج شود.و خوراکش  گوشت انسان بود   تسئوس اورا کشت و با رشته ریسمانی که بر پایش بسته بود توانست از لابیرنت خارج شود . 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 13:24  توسط مجید ذوالفقاری | 

بشارت اينگونه بود

با روزي نو مي آيد

ببينيد،

با خورشيد بزرگ

رنج است كه ميرسد.

و شكرانه دريدگي روده ها

در پيشكش چرب گلوهاي فراخ منجيان

از زيستن در سرخ چركين يك زخم

كه به اندازه نيست گويا هنوز

و تنها

يك زجه ،از عمق تراشه هاي حنجره است

وقتهايي كه نزديك ميشود به پوست گردنت

نفسهاي پتياره استيسال

تا بلرزه آورد،

دلهاي نازك فردا را

و ما ، به انبان شكمهامان

هر يك كودكي معجوج داشتيم

و توهم هاي گرد و شيرين را

در فراقت دل آرام ميمكيديم

و درون سرهامان

انبوه در هم سيم خاردارها

آرام زنگ ميزدند.

مغزها را كجا گزاشته بوديم ؟

وقتي به ما تجاوز ميكردند

ذرات ريز تفسير و مقايسه؟

زير تخته سنگهاي سفيد استجابت؟.

 

بايد با نفرتهايمان فرياد ميزديم

                                  تراژدي

چرا كه سراسيمه در هم ميپيچيد

لحظات وقيحي كه

عميقا به زمانهاي دوردست ميكشيد

پوزه هاي سياهمان را

و بوي شاش و نان گنديده ميداد دنيا.

 

اكنون

به قطرات براق خون رسيده ايم

به تراوشات زرد مكاشفه

از حفره هاي بويناك اخلاق

و تكه هاي يكديگر را ميجويم

چرا كه اين

ويار نسلي حرزه و باردار است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 18:50  توسط مجید ذوالفقاری | 

دريچه هاي دلشوره

به درياهاي نمك سود اشك

بسته شدند

و ماهي كوچك جان

در تكرر ُتنگ دلهامان

جاودانه گردشي را آغازيد

تا لحظه واپسين مرگ

مانند حواسيلي

به منقارش بگيرد

.................

.................

................. 

شب

درون سرد استخوانها را

ميمكيد

بدنبال

آخرين ذره خون

و خورشيد پا تند كرد

تا برسد به غروب دردناكش

روز

بيش از تلنگري

بر شيشه هاي سرخ عصر نيست

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 18:15  توسط مجید ذوالفقاری | 

پوزه هاي خونيمنمان

برق ميزد زير نور شكسته ماه

و شكمهاي دريده پدرانمان

به حفره اي ميمانست

كه در خود ميكشيد

قطرات اشك زرد رنگمان را.

پيشانيهامان را چنگ زديم

تا رشد چروكهارا متوقف كنيم.

اما شكستگي ،

بيرحمانه تند ميرسيد

.....

 

مرگ، با شهوتي آشكار

بر برامدگيهاي افسوس

دست ميكشيد،

مانند مردي

كه زني را نوازش ميكند

.....

 

جانوران كوچك و تيره

در حفره هاي زمان پنهان ميشدند

و ما

پريده رنگ و مسلول

سرفه كنان

در بطن مادرهامان

سيگار ميكشيديم

.....

 

زخمهامان

با قانقاريايي سيال

ميدرخشيد از درد ،

و چركابه مرگ

ميچكيد از اندام متورم رنج

.....

 

متراكم و ژوليده

در انتهاي سياهيها

مكثي كوتاه بود زندگي.

و

درندگاني فرسوده

آرام و ساكت و انديشناك

بر لبه سقوط

ميمكيدند با تنهاشان، پايان را

.....

 

در انتحاري ترين لحظه ياس.

ميشود

كه دكمه چشمان بيتابي

در حفره چشمان خسته ات بدرخشد

و از ژرفاي ظلمت شعله اي بشكوفد

كه چيزي در وجودت دريده شود

و از كنج غريب لبخندت

خون جاري شود.

اكنون خيره و عاشقانه در هم

و زمان ميماند از شتاب

تا ابديتي متولد شود  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 14:38  توسط مجید ذوالفقاری | 

رویاهای پرنده سیاه

همچون دود

از مسیرهایی پیچان

به سمت دردهای مشترک  و مشکوک

                                           میخزد

و سماجت

پی می افکند

در کتفهای لاغر ناتوانی

بالهایی بزرگ را .

آه... چه کسی می افتد روی واژه ها

جسدش؟

که چنین بوی میخک میدهد دهانش؟

کیست که پخش میشود

مه  رویاهایش

در سطرهای بینوازش این شعر؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 18:20  توسط مجید ذوالفقاری | 

ماه.

دریده خاطر و متوحش

می افتد

با لکه بهتانی بر سینه زردش

روی دستهای شب.

و خستگان سفر دراز

به سیاهی خواب چسبیده میشوند

مانند شبپره ها بر توری فلزی پنجره؛

که امتداد برنده مرگ

پلکها را بدرد

و درون دلهای شوریده را

چنگ زند

سرگردانیهای کوچک یک شب بهاری

و در کاسه مینایی چشمها

نیمه های مرگ و

آرزوهای زنگارین

مات میکنند

تصاویر پر طاول حیاتی سوزان را

که در این گور

از بهر خفتن

تابوتی نیست.

بر دلمه های خاک

آرام سر خواهیم نهاد

و تنهاییمان را

حشراتی کوچک

در بیهودگی گور

میجوند ،تا همیشه .

که راهی متلاشی شده کشیده است

بر دنده های سخت سرافکندگی

امید.

و  فرو میرود

مانند خنجری

در دلهای رسیده انسانهای خام

تجربه معصومانه زیستن

زیر تیغ تشریح

و پوزه شب به لبخندی خون رنگ

میشکوفد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 13:31  توسط مجید ذوالفقاری | 

پس باید

بر آرواره کاغذین

تمام کوچه ها

بشاشیم روزی

و رنگ زرد و کهربایی

پیروز شود

بر همه رنگها

و آرواره ها

ماندگیهای وجودمان را

بسایند تا

همچون غبار متراکم صبح

در نور زرد متساعد

به گوشه های تاریک

نفوذ کند،

جاودانه های

زرد و تلخ

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 13:30  توسط مجید ذوالفقاری | 

شوریده کننده ترین ذرات

میکشند یکدیگر را

بر یخ جاده ها که به سوی هیچ

جاری شود خونشان

مثل دانه های کدر استقامت

که از اتفاق برخورد میکنند

روی سخت زمین باردار، به هم

تا شکستگیهای اراده را

با قطران سقوط

                   بپوشانند

و بوی پرندگان مرده

پرواز میگیرد

از نقاط کوچکی که شب

حفر کرده بر برف سپیدی که

سطح کوچه های زمان را

پوشانده است

و صدای شور دریاهای فراموشی می آید

از پشت کوه ها

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 13:28  توسط مجید ذوالفقاری | 

سکوت دلمه میشود

بین رانهای لاغر راه

تا خشم

درون ملاج ظریف شعر را

تهی کند

و از چشمها

دود متساعد شود

که در باد بپیچد

با رنجی عریان

گرد خویش.

و شکستگی عمیقی

بر پیشانی لحظه ها

رشد میکند

چرا که باید قربانی کنیم

در مسلخ یادها

هستی کوچکمان را

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 13:25  توسط مجید ذوالفقاری | 

پدرم که مرد

من ،درسته بلعیدمش.

ماشین و متکایش را

برداشتم.

مثل او راه رفتم

و خواهرم را

مثل او صدا کردم

روی صندلیش لم دادم

جورابهای سوراخش را به پا کردم

و قلبم مثل او تپید

با نوسان شدید

انفکتوس، انفکتوس...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 13:21  توسط مجید ذوالفقاری | 

سکوت

دلمه میبندد

بین رانهای لاغر راه

تا خشم

درون ملاج ظریف شعر را

تهی کند

با تیغه براقش

واز چشمان خونین شاعران

کلمات متساعد شوند و

گره خورند

در گیسوان آشفته باد

با رنجی پیچان ، گرد خویش.

و

شکستگیهای بسیار

بر بلور ناخنها

میشکفد

آن هنگام که

بکارت سرسختانه دستانمان را

بیامیزیم

با جندگیهای پنهان سکوت

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 12:39  توسط مجید ذوالفقاری | 

روح شفاف درختی

خم شده در سایه رود

و فقرات کشیده اش،

می درخشد.

پرنده ای.

در حفره پوستش

لانه میکند

و شهوت بار آورش

همچون آوازی

تراوش میکند

بر برگهای باد.

خطهای سیاهی میپیچند به آرامی

گِرد سنگها.

و چیزی

دل دانه ها را خالی میکند.

هوا نرم و کشیده می شود

و ابرها به بلوغ میرسند.

دود سیگار عابری

آبستن میکندت برای مرگ

چرا که حسی هست

شبیه پیچیدگی در یک ملحفه

که آشفته میکند . . .

صیقل

      برکه های

               نیلی آسمان را

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 12:37  توسط مجید ذوالفقاری | 

ماه

شعله ای کوچک است

که از آن میرویند

تسمه های رنج

بر مفصلهای اشتیاق.

و گلمیخهای بوسه

طاول میشوند

بر لبانت که؛ شب

ترد و شکننده

مانند ساقه نورسته ریواسی

ناله کشد

در شکاف باز دو خرسنگ

که صدها سال

و ماه

همچون انعکاسی

در طلوعش

جریان می یابد.

مانند سکه ای زنگارین

بر چشم نیمه باز شب

میدرخشد

و آهی تلخ

مانند پره کاهی

میرُباید ارواح کوچک مگسها را.

تکرر مرگهایمان شاید

میجوید

جایی پاک از خون

زیر نور ماه

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 12:23  توسط مجید ذوالفقاری | 

تاریکی از دهان من

بیرون میریزد

در کوچه های خالی ده

و به سمت دره ها میخزد.

بر پشت دردناک کوه ها

پنجه فرو میکند

و خود را بالا میکشد

تا مانند خورشیدی

جلوه کند

در آسمان سرد

......................................

جمجمه خانه ها

از عطرهای گرم لبریز میشود

و اندوه

بر پوست درختان

ســبز میشود.

و مرگ

مانند میوه ای شیرین

متورم میشود

بین برگهای زرد

................................

باد

همه چیزی را پس پشت مینهد.

تنها

بوهای غریب و

برگهای مرده و

لحظه های شگفت را

با خود میبرد

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 17:42  توسط مجید ذوالفقاری | 

اسمان خاکستری

در خود میسوزد

مانند کبریت نموری

که کشیده شده باشد

بر زبری ِ اندوهناک پاییزی.

جاده ها تنفس آغاز کرده اند

در بیخبری شفاف هوا،

و در عمق دره ها

میان در هم تنیدگی ِ مه و سکوت

حادثه ای

از شاخه های لُخت بید

خود را به دار آویخته است.

مه

مانند ناله ای طغیان میکند

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 17:21  توسط مجید ذوالفقاری | 
کوره راههای یاس

میجوند پاهای نرمت را

بدان سان که از گوشه تهی شود

هستی فاخرت

و چونان تنی عریان

که میدرخشد زیر تیغه نور

انکسار می یابد بلور جانت

و با اندک تکانی

راست؛میخزی

به سپیدی مه گون شقیقه صبح

و تن

زیر سنگین درایت

که بر شانه ات مینشیند

مچاله میشود

تا هر کنش ،در پاره پاره جانت

به عناد برخیزد با حیات.

 مگر عشق

پاسخی مخاطره آمیز

به همه پرسشهای  گلو گیر دهد.

و با ظرافت انگشتهای تردش

که نوازش میکنند

پیشانی تب الود درد را.

و با ولع

مخاطبی یکتا را

با چشمان فراخت

ببلعی

که به هم آواییت

بازو گشاده است ... سخت

                           (به مهرناز که به هم آواییم بازو گشاد)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 17:40  توسط مجید ذوالفقاری | 

مردان مرده بودند و سکوتشان کشیده

چون سایه

به تراوش چیز سیاهی رسید

روی پستانهای زمین آبستن

و فصل دیگری ترکید زیر پاهای کبودشان

پس ناگهان پچ پچ کرد در گوشهاشان واعظ

و مردن مانند چیزی چسبنده و رقیق و سرد

با چشمهایش

لیس زد زخمهای صورتی روی شکمهای

کودکیشان را.

و بند نافهای تازه بریده شان

بوی باروت و زرنیخ پراکند

و تق و تق

مردان مرده زاده شدند

در ملحفه های سپید افتخار

و با سدر و کافور

تطهیر یافتند

تا در آرامندگی گورها

فرشتگان خدا ـ به دندان آریه

آرام بجوندشان

و " تقدس "

در نشیمن گاهش خارشی احساس کرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 16:17  توسط مجید ذوالفقاری | 

از حفره سیاه گلویم،

یک شاخه بر آید تورا

که بپیچد به آن

لهجه غریب شعر.

مانند اندوهی که سر ریزمیکند

در شیارهای صورتم،وقتی که دور میشویم

از دو جانب جاده به هم

با داغ بوسه ها که دود میکند.

و وداع همچون لکه سرخی

میچکد روی پیراهنهامان.

ما اینجاییم.

در معبر نمناک دلتنگی

 

                                                       "به عشق زندگانیم ،،مهرناز،، کسی که دلتنگیهایم را میفهمد"

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 18:17  توسط مجید ذوالفقاری | 

ذرات سیال خاکستر

در خلا بین انگشتانم موج میزنند

و همه چیز

در پیرامون من ،میمیرد

که زخمی عمیق

در انحنای گلوگاهم

با شعله زرد کوچکی

میسوزد.

 

به ناگاه رنج

آهیانه رويِِِِِِاهایم

در همچنان وحشت می پیچد.

چرا که

بین ریشه های نفرت،،

که در گوشت شیرین خورشید پاییزی

رسته اند

چیز مشکوکی،

جابجا میشود.

چیزی فجیع

در غالب یک سوال.

و مرگ.

همچون قلب عاشقی می تپد

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 18:2  توسط مجید ذوالفقاری | 

دود میریزد

از دهانهای دریده

بر پیراهن چروکیده ماه

و اندوهی زرد

از شکافهای تابستان

می چکد بر خواب

که زیر پاهای فصل

خدای مرگ لمیده و

در دستان کشیده اش ،

قلب پلاسیده امید را

گرفته است و

از سر لذت لیسه میزند.

 

در جسم این سال

گلهای خون ریشه میزنند و

گلهای خون

با عطر غلیظ نیستی

میشکفند.

 

کارد به استخوان کشیده است

مانند آرشه

بر سیمهای ویلن

و جیغ میکشد

آزردگی

به نوایی محزون

 

ماه

داسی بران میشود

خونین

که میخزد

از غره تا به سلخ

و سگها

تا دیر گاه شب

در کوچه های شهر

پرسه میزنند

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 11:51  توسط مجید ذوالفقاری | 

شرم شکفت.

مانند گل سیاهی

در انتهای زمان.

و جنازه ها سوزان.

در رژه ای خشک

لبخند ها را لگد کوب کردند.

اکنون،

اکنون ببینید

قهرمانان به خون نشسته

چشمهایشان را

بر کف دست دارند

و میچکد از کاسه سرهاشان

حسی چرکین.

که ما

کلماتمان را جویدیم

مثل ناخنهایی که مزه آهک میریزد

در کام.

نــه

آمرزشی نیست.

ما سکوت کردیم

تا نکشندمان.

تا ندرند شکمهایمان را.

ما سکوت کردیم،

و سرخی شرم را

به لبخندی پوشاندیم

بر گونه هایمان،

و با انبر هراسهامان

بیرون کشیدیم مغزهامان را

تکه تکه

تا بر شانه های ضحاک

مارها در رقصی وقیحانه

از سر سیــری

بیارمند.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 17:23  توسط مجید ذوالفقاری | 

به ناگهان آمدی.

با لبخند بزرگ نوازشی

بر گوشه لبانت

که میدرخشید،چون خورشید.

به ناگهان آمدی.

در غافل گیری همه زمانها

تا سلحشور خسته را

منزل واپسین گردی،

که پیرهن خونینش را

در آوََََرَد

و در خنکای عطر تنت

زخمهایش را بشوید

اکنون...

مرگ میتواند بر آید

تا جاودانگی را

با شگفتی

از تن نحیفم

لیسه زند.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 17:15  توسط مجید ذوالفقاری | 

همواره با تقلاست

تا کودکی

در بطن ماجرا

جوانه زند

در شوری خیس چشمهای نیمه باز

مانند عشق و درد

بالای ابرهای خون رنگ شب

که مسخ میشود

جهان

و زندگی

چیز روشنی می شود

زاده

در پچپچی مدام،

در آغوش انتظار.

و تنهایی،

مانند اسب پیر خسته ای

در دلم ... از مرگ شیهه میکشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 20:58  توسط مجید ذوالفقاری | 

نور

در صفحاتی بزرگ

پهن میشد

روی صخره ها

و سبک

چون دو تکه پنبه

من و من

در آسمان بلند

میپیچیدیم گرد هم

و حسی بغرنج و درک ناپذیر

میتراوید از ما

................................

..........

مانند گل کوچکی

شکفته زیر نور گرم آفتاب

با گلبرگهای لطیفش

بر سختی ِ صخره سینه ام

رها شده در

پنجه های خواب

و ریشه هایش

در دلم دوید

و عشق بر آمد.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 13:3  توسط مجید ذوالفقاری | 

زخم کشید

به درون ریه ها

که خشک از خون

ترنم میکرد،به نوعی

عفونت

از بارش ابرها

بالای تنهای بی سرمان

و شره میکرد

سیاهی

از ناودانها

روی دانه دانه

ناخنهای لب پریده و

دندانهای شکسته

در شیارهای اضطراب

...........................

سرهایمان کجاست

کنون

..........................

در عمق دریای ِ شور اشکها.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 13:1  توسط مجید ذوالفقاری | 
خاطره...جانور کوچکیست،که انسان  را بیوقفه  میجود.

پدرم دستان بزرگی داشت،و به سادگی میخندید.

اکنون تنها یک حسرت است.

برای من.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 12:30  توسط مجید ذوالفقاری | 

بیحده  سخت

که تکه ای از دوزخ

راهی سقوط شود...،

از شیاری سوزان

به اینجا،در پیراهنم.

که وحشتی گسیخته افسار بریزد

بر چهره خرد

که همچنان ِ این جهان بوناک

تف کند به سمت ماه...پس،

لرزشی خفیف

در رانهای غم

پیچیده میشود

که میبوسم لبهای بر آماسیده خون بارت را

و بوی نکبت میدهد چشمهایمان

که قدرتی به تغییر نیست پس،

ای،کوچک سوزان

از بین دنده های من

بیرون بیا

مانند جوانه ای

هنگام مردن است.

و کنده میشود بند نافمان از هم

در برابر آن حفره سیاه

که خیره مانده ایم

و سیگار ،مانند فتیله ای

میان انگشتانمان دود می کند.

ببین.

چه زیباست این ویرانی عظیم

چیزی بدین شکوهمندی نبوده است

پاها در کفش میپوسد

و پایان شروع میشود.

این را احساس میکنیم.

و همه چیز از درد بخار می شود...

همواره این تهیست که انبوه می شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم فروردین 1389ساعت 20:28  توسط مجید ذوالفقاری | 

میپاشد در هوا

سرخی خنده ها

و جایی

در اتاقی تاریک

من،

خود را به دار کشیده ام

تا فرو رفتن در خود،چون،

من همواره

یک حفره بوده ام

خالی از دیگران

و پر از خاکستر ِ سیگار

که آخرین پیراهنم را میپوشم

و همه چیز بوی مرگ میگیرد

پس ،گردنم را بگیر

میان دندانهایت مادر.

مانند گربه ای

و مرا

در سرداب خانه پنهان کن

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم فروردین 1389ساعت 20:25  توسط مجید ذوالفقاری | 

                آغشته به خون

                که خاکستری دستها

                پوشیده

                با جسم متلاشی کوچک اش

                و چکنده بر خاک

                این مرثیه

                چونان قطران سوزانی

                از دهان سوخته

                ...............................

                به یک لحظه بزرگ

                گره بزنید انگشتانش را

                که چمبره میشود

                زیر ناخنهایش،بهت سیاه مرگ

                ...............................

                همواره تقلا ست

                تا بتراشند

                از چشمها

                                                تصویر لبخند ِتلخ ِاو

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم فروردین 1389ساعت 20:23  توسط مجید ذوالفقاری | 
سال نو  مبارک

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم فروردین 1389ساعت 20:20  توسط مجید ذوالفقاری |