![]() |
![]() |
|
| شعرها . مقالات هنری .درباره شعر.نقاشی و.................. |
|
نمایشگاه نقاشیهای من در نگارستان شاهد برپا میشود.
با حضورتان خوشحالم کنید. مکان:نگارستان شاهد.خیابان ولیعصر - تقاطع طالقانی - نبش کوچه رحیم زاده - نگارستان شاهد زمان:۹/۹/۱۳۸۸ لغایت ۱۹/۹/۱۳۸۸ افتتاحیه ۹/۹/۸۸ از ساعت ۱۵ تا ۱۹ روزهای دیگر صبحها از ساعت ۹ تا ۱۲ و بعد از ظهرها ۱۵ تا ۱۹ و بازدید برای عموم آزاد است... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 14:50 توسط مجید ذوالفقاری |
|
|
ماه بالا می آید از مرداب شب مانند ماهی مرده ای و از شکم متورم و سپیدش فلس میریزد و بوی مردار در لجن اعماق. و با جریانی سرد مرگ جا باز میکند برای نوزادان فردا، و تقریب رویا معمول دیوانگی میشود، و زندگی به زیر سنگ گور میگریزد. تا نشت کند برخاک، بازـ مانند خون تازه در پیراهن دریده. و جوانه بزند زیست در پوسیدگی بطن زمین بدون معنایی اما که بشاید. پر از ساییدگی پر از تمسخر که زندگی جریان یابد مثل جیغ در خنجره وقتی که خالی میشود از ماه...آسمان و نمیتوانی به چیزی تکیه کنی که خنجری درون گرده ات میخاراند فقرات پوسیده ات را از پس هر تماس و تسخیر، همان گونه که همه. مثل آمیزشی از سر دلتنگی، ناگهانی که دوباره مادرت در پذیرش درد طاول بزند فقط از آتش سیگار مردی بر کشیدگی شکم اش. و تا خاکستر بپاشد در باد با تولدت که در چمن زاران بهشت آتش بیفتد و بوی کباب مقدس بپیچد در دنیا ،بدجور آنسان که استفراغ حتی دل آشوبه را کم نکند و خدا که با دمی مشتعل جسدی بریان شود تا جویدگی تا بلعیده شدن در رفع ویاری جان سوز تا که انسانیت بر آید به شدت عریانی حقیقت بدون برگ انجیر و گناه و ترس و توهم و تنهایی.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 14:9 توسط مجید ذوالفقاری |
|
|
من آن نور را دیدم که از پس پنجره ناگاه هار با کف الودگی آشکار دهانش جهید به خلوت اتاق مثل پتویی سفید ، روی ما وقتی کز کرده بودیم تو،در سخت دستانم از سرما. من،در نرم سینه هایت چون بودا...در نیروانا و زخمی پر شهد میان ما شکوفید با خون دلمه های گلبرگش تا قطره قطره در دهان نیمه باز شب به زهر بنشیند شگفتی چکیدنت در زخم باز من شور چون آب دریاچه ای مرده که فرو رفته اند سکوت با تصویر جنگلی آنجا چنان که نیروانا...در بودا و فرو رفت در پستان آماسیده زمان لحظه ای بران و زمین چکید ، مثل قطره شیری در کام خشکیده جهان و به ناغافل تمام چکیده ها تو میان پاهایم آنسان که چکید نیروانا...از بودا و چقدر متنفر از، با تو بودنم را در دلم تنها
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 2:16 توسط مجید ذوالفقاری |
|
|
پروانه ای میسوزد در حاله اندوهی نورانی که با غلظت به گرد خورشید میپیچد. و از آسمان بزرگ عطر سیاهی میتراود، در زمان.. چیزهای قدیمی نفس نفس میزنند در کام پر دود سیگاری نمناک و در لرزش متقارن سختی و تنهایی، ابرها خش خش میکنند- زیر قدمهای پاییز. و مسخ میکنند گیاهان را با باران سردشان. ـــــــــــــــــــــــــــــــ الاهیت آثار جنایتی عظیم را از دستان آدمی میلیسد و حیوانیت بر تخت پادشاهی یله میدهد غره استجابت رنج با لبخندی پر پشم،درنگ میکند اما مثل ستاره صبح ـــــــــــــــــــــــــــــــ و تورم بزرگ دلهره منفجر میشود به نشتر مخدوش توازن. و مسیرهای کهن صیقل می یابند از مالش هزار مرگ و فروزان میشوند با تپشهایی دردناک در انتهای لذت فرو رفتن، گویا که ارضاء میشوند. ودر گداختگی موذیانه دلتنگی موم بدنها،ذوب میشود لبها گزیده میشوند دندانها میشکنند و استخوانها، مانند استقامت سپید یخ زیر استفراغ آفتاب بیمار نازک میشوند. ـــــــــــــــــــــــــــــــــ و مانند لگدی که در خواب رها میشود به ماتحت کابوس، مغز میجهد. و سرگیجه خم میشود تا سیگارش را با آتش خورشید روشن کند و در این میان عجولانه، درون خالیهایمان را پر مکنیم از دوده و جیغ. و مثل کرباسی کهنه در بی تصمیمی کشدار پاره می شویم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 16:32 توسط مجید ذوالفقاری |
|
|
کله سحر افتاد روی کوه ها و نور ترکید در کدر دره ها و کسی با دستان لرزان کشید بیداری را روی خفتگان. ............... مردان تراشیدند مثل هر روز ریشها و چهره هاشان را ............... زنان پشت لیوانهای نشسته جستند تا از رهایی بگریزند ............... همه چیز عادیست. کیسه ای پلاستیکی با باد میگردد در آسمان. این روح من است. |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 16:45 توسط مجید ذوالفقاری |
|
قوزه سرم بر ساقه گردن دوران میکند، و نشتری زنگارین میخراشدم مدام. و از پس هر خراش فتیله های زرد شعر می جوشد. من از آزردگیهایم میگویم. و انگشتانم را فرو میکنم در چشمان زندگی که بند نازک حقیقت را بیابم در پس حدقه اش. تا بدان به بند کشم بی ثباتی سیال زمان را. تا بدان ببندم پاییز را روی شانه ام. تا بدان بیاویزم لاشه ام را... از تیرک فریب. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 3:38 توسط مجید ذوالفقاری |
|
|
شب با قاعدگی جوشانش بر نُک پنجه گذشت از کوچه زمان و هزاران ستاره مرده چکید از او در کهکشان دلتنگیها. آنگاه که ، کشیدند سخت پیکر سرد ماه را به سوی سنگ صبح و خنجرها درون مشتهایشان درخشید... و ما در افکارمان حل شدیم و سر رفت آهار زرد نگرانیها از لیوان سرپر زخمهایمان .، بر خاک. و چونان سگهای سوزن خورده، لبهای شیرین ماه را تکه تکه جویدیم تا دل آشوبه رهایمان کند، و همه درختها بوی تیز ماچگی میداد و زیر هر سنگ پرسه ای خفته بود. و برادرم. با پارگی نیشخندی بر صورتش تعقیب میکرد مرا در کوچه های تب و صدای سنگها که کوبیده میشد به جمجمه ها از دور می آمد. و من می دویدم از دالانهای خون. و زیر پاهایم زمین طاول میزد. و شاعران روی زانوها،انبوه چون زباله بدون چشم،ژولیده، شاخکهایشان را دراز کردند بر عبور من و پرسیدند از هم "کسی اینجاست هلا،من با شمایم، های!...میپرسم کسی اینجاست" ودر دلم کِرم سکوت لولید و انسانها متولد میشوند و میمیرند اما... بین تولد و مرگ هر انسان فاصله ای هست و مسأله اینکه چگونه آن تهی کوچک را پر میکنی و... شب بی ماه... آبستن صبحی دیگر است آیا؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 14:9 توسط مجید ذوالفقاری |
|
|
راه جدیدی باید باشدــ در زمان که پرپر میزند، یعنی... که در زمان وقتی،. میـپیـچد. راه جدیدی که از آن عبور میـکند مانند کرمی با نگرانی و ترس. که میجَود آرواره های روشنش از میان سختی و سنگ راهی پیچان که در رنج باز میشود. که عبور میدهد مانند چینهای پیشانی از آن،...زمان را راهی درخشان مانند نخاع در پیـکر ناقص شـب. و بی صدا، بی تحرک، اما نه آرام. راهی تاریک که باید باشد در تکرار لحظه ها جدا از معنایی که میجوشد از آن میان که یعنی از میان این همه مانند حفره ای در آب بند زمان که سنگ قلطانی فرو میرود در آن و سیاهی لزج که انبوه میشود. که راهی نیست انگار. اما از آن عبور ، مانند قطره ای روغن که در کتان پیراهن ات نفوذ میکند انگار،راه جدیدی باز میکند در زمان راهی که از آن عبور میکند مانند چیز مبهمی مانـند اختـشاش...... .......................... و گَله ای نَهنگ غَمگینانه آواز میخوانند در اعماق سردیکه ...فرو رفته ام در آن. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 12:50 توسط مجید ذوالفقاری |
|
|
به وبلاگ جدید من سری بزنید و داستانهای مرا بخوانید
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 2:29 توسط مجید ذوالفقاری |
|
|
همه چیز فشرده شد به هم خانه ها به آدمها به نگرانیها. همچنین، حاشیه های زرد روز به تابستان... و مصیبت تفته یأس بخشکاند علفها و نورها را و به کسوفی جاوید بدل کرد ، خورشید را آنسان که باید افروخت در ظهر تابستان، مشعلها را وآفتابگـردانها که بر مخمل نرم حاشیه جالیز قد کشیده اند در ظلمت متـراکم صورتهایشان را به جانب آتش سیگار عابران میگردانند همچون کسانی که صدای آشنایی شنیده باشند. آری همه چیز فشرده شد به هم خاطرات به سقوط به لبخندها و از منافذ ریز تن درختان خون سبزی میچکد بر خاک. : بیگمان حادثه ای در راه است. |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 2:45 توسط مجید ذوالفقاری |
|
|
تب زخم است ، در جنازه من نه گرمای حیات و مثل ناممکن از بنفش به خاکستری ...میسرد دلتنگیهای تکه پاره ام. وقتی فولاد زنده،میجود دندانهای مادرانی را که ویار آفتاب میکنند و در فاصله نیمه روشن صبح میزایند،فرزندانی...پیچیده در سیم خاردار، با چشمانی از استراب زیر غبار سفیدی که مثل ملحفه ای از کتان مثل قحط مینشیند روی آینه ها و دستها. وینک تمام حنجره های خشکیده میخوانند... مرثیه ای برای گندمزارها وپستانهای پر شیر برای رقص و عشق و شراب و غمگینتر از همه مرثیه ای برای زیبایی. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 1:42 توسط مجید ذوالفقاری |
|
|
صیقل میخورم با سمباده آفتاب و ظرافتی شاعرانه می یابد پیکرم. بر تنهایی من... اندوه چکیده است. مانند قطره های شمع. و کشیدگی استخوانیم را پوست می اندازد نرینه ای مرده که از درون ناله میکند جوانه های تنش و بی اعتمادی کدری نشت میکند درون رگهای براق . آه یک شاخه گل میخک دهید تا به سینه ام فرو کنم در انتظاری که با وداعتان دیریست ،آغاز گشته است. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 1:46 توسط مجید ذوالفقاری |
|
|
راست میان ابروهایشان بکوبید با چکشهایتان. این ،بی گمان کارگر است و بیرون میریزد افکارشان. کشتن کفایت نمیکند...اما این چیز دیگریست. مثل اناری میترکند و دانه های کوچک خون رنگی بیرون میریزد از دهانشان. و چشمانشان پرپر میزند مانند پروانه ها. درست میان پیشانی وخالی خواهند شد از رنگها ،امیدها. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به جذبه های روحانی رسیدند آنروز،جلادان. چکشهایشان را بر سنگ قربانگاه نهادند و خاشعانه زمزمه کردند خدایا قبول کن. و با خون وضو ساختند. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ در فاحشه خانه دنیا بوی پیاز و کافور می آید و بر سطح ماه رصد نموده اند منجمان طرح چکشی را بدون داس . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 13:34 توسط مجید ذوالفقاری |
|
|
سرم را از روی گردنمــــــــــــــــــــــــــــــیعنیـــــــــــــــــــــــسری که دارم روی گردنم راـــــــــــــــــــــــــمیگردانمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ و از فراز شانه امـــــــــــــــــــــــــــــــــــشانه چپمـــــــــــــــــــــــــــــبه پشت سرمـــــــــــــــــــــــــــــــــــسری که روی گردنم حمل میکنمــــــــــــــــــــــــــــــــــــنگاه میکنمــــــــــــــــــــــــــنگاه میکنمـــــــــــــــــــ باز نگاه میکنمـــــــــــــــــــــــــو نگاه میکنمـــــــــــــــــــ،پشت سرمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــسرم که مایوسانه کوچک است روی گردنمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاری پشت انــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیعنی پشت سرمــــــــــــــــــــــــــــــــــــ،چیزی نیست،هیچ چیز نیستــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوخرده های کوچکیــــــــــــــــــــــــــــــــــــاز صورتم متساعد میشودـــــــــــــــــــــــــــــــتکه هایی از گونه ام و لبمـــــــــــــــــــــــــــــــــــو مانند لاک پشتیـــــــــــــــــــــــــــــــدر خود جمع میشومــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ درخود پنهان میشومــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 14:20 توسط مجید ذوالفقاری |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 1:49 توسط مجید ذوالفقاری |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم تیر 1388ساعت 4:1 توسط مجید ذوالفقاری |
|
|
انگاه لحضه هایم الوده شگفتی شد و دستان ام که سراسر پینه بود و طاول نوازش را فراموش کرد ،برای ابد. .................................... میچکد از من خون چرا که بریده هر رگم از تیغه زنگارین شعر و از خون من سر دراورده انگل سکوت. .................................... اکنون در پس پشت پیکر کهربایی هستیم ، جهان غریو میکشد و من احساس میکنم که لال شده ام و بجز عطر داوودیهای خشکیده لای کتابها چیزی برایم نمانده است. .................................... درون اتاقک کوچک ابریزگاههای عمومی فرزانگان آلت در دوات فرو میکنند و حکمت اساطیری خود را بر صفحه می آورند به ازای سکه ای و هر کلمه شان باردار میکند اذهان خلقی معصوم را. .................................... کسی مدام جیغ میکشد در شب شهر دلم و تهوع یک رویا در دهانم جای خالی چیز دیگریست. این گونه است و سیاه میشود نوزاده ام در رحم ابدیت زبان مادری وشعله های بنفش شهوت شیرین پدرانه ام خاموش میشود. دیگر رغبتی نیست به جاودانگی. و دستانم درون جیب میپوسد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 1:53 توسط مجید ذوالفقاری |
|
|
گروهی در باد آرام آواز می خوانند "آنجا گیاهی نمیروید هوا لخته لخته میشود و سخره های با شکوهی، در فضا شناورند آنجا که خاکستری به خلوص میرسد"
گروهی در باد می خوانند "آنجا مگسهای سبز از دهان مردگان پر میکشند به سمت ماه و زمین بی تکان زیر لایه ای از دود پنهان است"
گروهی می خوانند "دانه های غریبی در دلهاتان خیس میخورد و ارتعاش خردی درون چشمهایتان. مژده باران است با قطرات بزرگش"
می خوانند "بیا آنجا هماره تهیست بیا" |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم خرداد 1388ساعت 16:59 توسط مجید ذوالفقاری |
|
|
کسی را به دار کشیده اند در مفصل غروب و جنازه اش روی دستهای من در حال پوسیدن است. اما میگویند جایی چشمه ای هست.
...و حشره شفافی که در تنم مدام شاعرانه میجود نخاع را دژخیم دیگری است که آرواره بلورینش افلیجم میکند...
کسی را از حنجره اویخته اند در معبر زمان و گردن ظریفش که سیقل خورده زیر پنجه ها یک طعنه کوچکست که کبود گشته و پاهایش مانند رسیدن در اسمان رهاست...
اخ. در خیابان وحشت زده سکوت برپاست چرا که کسی را به دار کشیده اند در معبد خدا، جنازه اش را ببین بین پیشکشها.
میگویند جایی چشمه ای جاوید بود. که خشکید. و چشمه ای دیگر نمانده در دنیا.
و جنازه یک انسان دیگر. روی دستهای من. مانده است. که باید همه جا حملش کنم تا اخرین روز زندگیم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم خرداد 1388ساعت 16:57 توسط مجید ذوالفقاری |
|
|
یک ذره خاکستر روی شانه کتت مثل پروانه ای نشسته است جهان تکانده میشود اما تو به سکونی رسیده ای از جنس سخره ها |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم خرداد 1388ساعت 16:54 توسط مجید ذوالفقاری |
|
|
همین روزا از زندون در میرم فقط باید یه تونل بکنم زیر کل ساختمون و خیابون کناری و شهر بقلی به سمت کوها از کف سلولم. حالا یکی بهم یه قاشق چایی خوری بده |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم خرداد 1388ساعت 16:53 توسط مجید ذوالفقاری |
|
|
دیدم اش به کوچ پاییزی قبیله مان میمانست پیش از انیکه در این دره اندوه جاودانه گزین شوند به کوچ پر دود و هلهله و شادی نیاکان عتیقم میمانست. دود سیگار را از میان لبان سرخش بیرون داد و به دستان افتاب سوخته ام خندید. تا کنون یک کوه نشین ندیده بود. و در دلم گله ای گرگ به سمت ماه زوزه کشیدند |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم خرداد 1388ساعت 16:44 توسط مجید ذوالفقاری |
|
|
ده قلم تراش اخته وتیزی نگاه من در چشم چپت... تو فریاد میزنی و فرشته ها میخندند در ایوان. چرا که، مانده های تلخ- درون فنجانها نوید بوسه های سیاه داده است از لبهای زرد مرگ.
ده قلم تراش اخته و طرحهای مذهک و سخت از برده ای که منم با ردیف دنده ها که فرو میرود درون ریه هایش. و برادرکم با قاشقی گوری میکند در حیاط برای روز مبادا کنار تلخکها نزدیک کفشها و سوت میزند ،مثل لاتها.
ده قلم تراش اخته ولکه های خون روی بالشها چرا؟ غی کرده اند ایا قمریها اینجا. یا بیرون زده از گوشهای من ترانه های خون. من درون اتاقم حبس گشته ام و گرد سیاهی میریزد از دستانم روی مبلها اما شاید شکسته ام تنها و زیر ناخنهایم تکه های خاکستری مغز.
ده قلم تراش اخته همین و کلید نیست زیر پادری باید چکار کرد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 2:34 توسط مجید ذوالفقاری |
|
|
به بوسه ای دیگر از لبهای مرگ وقتی پشت در کز میکند و زیر پادری نیست، کلید به شیشه ها که سرد میشوند و ته مانده های درد درون فنجانها،طرحهای مذهک و غمگین ..ببین ،گرد سیاهی که از ماتحت فرشتگان ریخته است در ایوان کنار تلخکها و روی کفشها. میرمد با باد تا پیزامه عشق برده ها را روی بند رخت سبز به رنگی عاری از معنا الوده کند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 2:31 توسط مجید ذوالفقاری |
|
|
گلهای سرد صبح
بر ساقه های مه ارام رسته اند مثل اتش سیگار که بر کشیدگی انگشت برده ها. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 2:30 توسط مجید ذوالفقاری |
|
|
پ یش ازبهار امده بود فصل شکار فرشته ها با شکوفه ها ی استخوانیشبر شاخه ها ی سیاه.و انجا، در گوشه های اتاقدلهره شبانه مانند لکه ها ی چرکینی مانده بودو صبحاز پنجره به طرز ی خاکستریمیریخت روی پرده ها. و قلم تراش اجدادیم مانده بود میان پنجه های سرد. و خشک شده بود، خون روی شانه ها. و زخمهای گودی روی کتفها. و پرها.. زیر پا. و بالهای بریده... اری . بالها. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 2:17 توسط مجید ذوالفقاری |
|
|
چیزی بدین دوگانگی نبود و نیست من لبخند میزنم و در سرم در حد انفجار سیم خاردار و اندوه چپیده است. و تردیدی نیست روزی با سر به سیاهی سقوط میکنم. من لبخند میزنم انگار زندگی تنها یک عکس فوری است اما در دهانم دندانها میشکند زیر فشار وکفتاری درون حمام خرناس میکشد ایا یک تیغ برای دو بال کافیست و اخرین امید قلم تراش پدر بزرگم است. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 2:15 توسط مجید ذوالفقاری |
|
|
اکنون تنها برای همیشه در همه سو حتی درون خورشیدها سیاه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 2:13 توسط مجید ذوالفقاری |
|
|
زیر بارش اسید انتظاری سخت و انبرک فولادین تفحس بو میکشید پنجه ها را به دنبال ناخن. وپنهان کردند مادران دست کودکانشان را درون شکمهای متورمشان و استیصال غالب شد بر تولد... و راهی نبود بجز بلعیدن زبان زیر شکنجه پیش از اعتراف. انگاه تراوش کرد از پستان باکرگان اندوه و خون و اسم اعضم "استفاده" شد وشاعران و نقاشان و اواز خوانان بیهوده شدند وفاجران ودزدان و ادم فروشان مقام تقدیس یافتند و برده داری احیا شد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 19:0 توسط مجید ذوالفقاری |
|
|
چنین شد و جویدند گوشت کتف فرشتگان را در سپیده دم تاریک،بردگان. و در انتحاری ترین لحضات تیرکهای اعدام برامد از مرکز تجمع درد. کی بود. که کرمهای خاطره مغز نرم مرا سوراخ کردند؟ انروز خاکستری بود. و مانند امروز لزج بود و براق همه چیز... و تو فرو رفتی در دلم مانند،خنجری و پشت پلکهایم کیسه های کوچک خون ترکید. و بالهای سیاهی روی کتفهایم جوانه زد و چیزی در تنم. اه اری چنین شد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 18:56 توسط مجید ذوالفقاری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
سوژه های مرده مردی در بارانی با لبخند انجمن سهراب سپهری لیکو "صدایت را پنهان میکنم در تنها جیب پیراهنم" آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
میروکیو هنر و ادبیات انجمن LB سوسوی اشعار ستاره اشباح همواره به من می رسند وقتی چشمانت را میبندی صحبت م.نهانی هیوا اناری مونت وریتای من black metall |
|
RSS
|