همه کولیهای دشت
به ناگاه شب
اتشهای خردشان را کشتند،
سیگارهایشان را
افروختند با شعله فانوسها
و بر خاک تف انداختند.
دانستم که سفر اغاز گشته است.
...کولیها.
پر از اواز
با مردانشان ،بلند،سخت،چهار شانه.
که صوت میزنند
در کوره راهها وساکتند
کولیها. پر از عشق
که زنانشان همیشه بوی میخک و
پونه میدهند
وبسترهایشان
زندانی مخوف نیست
که واحه ای انگار
در مسیر کویر گل میکند.
انسانهایی
که با سر استینهای چرک و
شلوارهای وصله دار میخرامند.
کولیها
با پیرمردهاشان که،
چروک خرده اند.
و پیرزنهاشان،
که از دم جادو گرند.
و در خرجینشان
انواع سحر و جادو
در شکل چوب و سنگ و استخوان پرندگان
میخورد تکان تکان
و سرنوشت چیست جز آن
که چوب و استخوان
در کنار هم
یعنی
"داری عاشق میشوی اقا جان..."
این است همیشه فالشان
که بیرون می اید از آن
و دهان
باز می ماند در آن میان.
اری کولیها
با خون سبزشان
که گرد اتش میرقصند
و کمانچه و فلوت
پیوند میخورد با تنهاشان
.................
..................
...........
های کولیها
یک لحظه تنها
من دارم می ایم با همه دار و ندارم
درون انبانچه کهنه ام
و چوب دست و پوتین به راه ازموده ام.
نگاه کنید مرا
چه میتوان گفت به این
بله زیباست ، زیبا
ای یک لحظه تنها
تا بردارم آوازهایم را
و انها فریاد میزنند
خوب خوب
بیا .
ما کولیها
مدام راه میرویم
از اینجا به انجا
یا از هرجا به هرجا
ما کولیها
اواز میخوانیم
به زبان غریبی که
ندارد معنا
ما کولیها
عاشق میشویم
هرگاه که ببینیم
زیبا رویی را
ما کولیها
ذرات سیال خیالی رنگین
در هوای نمور خانه ام
موج میزد
و باریکه نوری
از پنجره می تابید به سیاهیها،
اما سیم خاردار
همچون پیچکی
بالا رفت از باریکه نور
و دلهره
فضاهای خالی ذهنم را
اشغال کرد
..................................
می بایست کاری می کردم
پس
چکمه های لاستیکیم را
پوشیدم ، چون پوتین
وقابلمه ای را
چون کلاه خود .بر سر نهادم
با بیل و کلنگ تونل کندم
در دیوارهای اتاق
وجورابهایم را
که تعدادشان
از روزهایم افزون بود
با ماسه پر کردم و
سنگر ساختم در هر کنار
انگاه
از دوده اجاق
صورتم را سیاه کردم ،
تیزترین مدادم را برداشتم
و اغاز کردم
جنگی فجیع را
..............................
اکنون در هر پگاه و هر پسین
منم
چشم درانده
از منظر تفنگ انداز سنگرم
و شلیک میکنم
رگباری از کلمه
رو به سکوت.
منم که میخوابم روی اسلحه ام
منم که حرف میزنم با اسلحه ام
منم که عاشقم
عاشق اسلحه ام
و هر زخم بر پیکرم
یادگار حمله ای است
.............................
اینجا
تنها کافیست
سرت را بلند کنی
تا نیست شوی...
سینه خیز می روم تا اشپزخانه
و زیر پوشش کابینتها
مخفیانه چای مینوشم.
از تونلی میگذرم
و خود را به حمام میرسانم.
خندقی عمیق حفر کرده ام
که
میرساندم به اتاق خواب
و همواره خمیده
چنان که نمیدانم
ایستادن چیست
..............................
امان از این جنگ نابرابر
جنگ انگشت اشاره
در مصاف ،سرنیزه
و سیم خاردارها
افزون میشوند
مبلها را میپوشانند
گلهای فرش را
انگلانه میبلعند
و ذرات سیال خیال را
به سیخ خارهاشان
می کشند
امان از این جنگ نابرابر
جنگ جمجمه و گلوله
جنگ اه و اهن.
اکنون
خانه ام
سیم خاردار و سیم خاردار و سیم خاردار است.
زجر بجای خنده
نفرت به جای عشق
خواب به جای بیداری
مرگ به جای زندگی
و در نهایت
می خواهد این رویش پلید
در اتاقهای خانه ام
سیاهی مطلق
به جای نور
..............................
اما من اینجایم هنوز
با قلمم
و دندانهایم رافرو میکنم
درون گوشت لبانم
تا خوابم نبرد
و فریاد میزنم
تا اشک
جاری نشود از چشمانم
من اینجایم
و ریشم بلند تر می شود هر روز
و چشمانم قهوه ای تر
پوستم زرد می شود
اخم در پیشانیم
جاگیر میشود برای ابد
و در تکیدگی اندامم
میشود دید
استخوان بندی ام را
که بسیار شبیه است
به استخوان بندی همه.........
من جنگجویی کهنه کارم
که در گنجه ها و یخچال
درون بالشها و زیر تخت
و پشت کمدها
نان خشک انبار کرده ام و گلوله
چرا که نبرد
می پاید از سالی به سالی دیگر
...................................
من می جنگم
بدون افتخار و
تنها با اندکی شکوه سر می کنم
در جبه های نا هموار
در جبهه سالن پذیرایی
یا خط مقدم اتاق نشیمن
ترکشها بر سقف
و تیرهای سرگردان
در شقیقه لیوانها
............................
خوب خفه شوید و گوش کنید حالا...این بیانیه من است.
............................
بر خیزید ای
موجودات بی رمق
موجودات دوپای
به ظاهر ادمی
سر از اخر در اورید و
به توربه تف کنید.
سبزه زاران زیبایی را من
دیده ام
در پس این تپه سیاه
بر خیزید ای
نیمه مرده های پلاسیده
و چشم باز کنید
فریاد کنید
لباس بدرید و
عریان
به رقص ایید و
هر قانونی را لگد مال کنید
بجز قانون دیرین بشر
که " هر انسانی ازاد است"
انگاه برابری را
تجربه خواهید کرد
برای اولین بار...
برخیزید ای
شما که تن پوشتان سیم خاردار است
شما که فراموش شده اید
برخیزید که هر باریکه نور
ارزش جنگیدن را دارد
و حتی ارزش مردن.
بنام شاخه های ظریف زیتون
بنام موریانه های کوچک شیشه ای
بنام سینه سرخهایی که میخوانند
بنام خوشه های گندم و قطره های شراب
بنام بلند درخت
بنام سفید ابر
و بنام هر چیز کوچک و زیبا
میتوان صدا کرد تو را
...............................
چندان به تو اندیشیده ام
که اکنون
در پریشانی انبوهم،
تو را میبینند مردم.
چندان به تو اندیشیده ام
که
وقتی باد میوزد از بالای سرت
موهای من اشفته میشود.
با جیبهای پر از شعر رژه میروم
روی بی تفاوتی انبوهت.
...............................
نه ارزویی مانده است
نه احساسی
چندان به تو اندیشیده ام
که تنها
حسرتی مانده از من بجا
..................................
جرم سیاهی درون تنم بیتوته میکند.
زمان کوچ ستاره های مرده است
به سیاه چاله عظیم دهان من
اما، چندان به تو اندیشیده ام
که فراموش کرده ام
جسدی که حمل میکنم
درون تنم
کودکی پرواز یک فرشته است و
شماره کوچکی
بر ساق پایم میسوزد.
بی تو گوری روانم
درون کوچه ها
.....................................
ترانه باران شنیده میشود
از فاصله انگشتان من تا انگشتانت
اکنون
نگاره ای بر سقف کلیسای "اسیسی"
و همه حیرانند.
که چه زیبا میخواهمت
و ترانه باران در چشمانم
اوج میگیرد
ا